تبليغاتX
صدای پای ماه




















صدای پای ماه

.....زندگی زیباست

د لم از کسی گرفته

که براش می مردم

باز  لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

 بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن

 

پ.ن: بی انصاف ، به اندازه دنیاها دوست داشتم

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:42 توسط صوفی| |

آنروز ..


تازه فهمیدم ..


در چه بلندایی آشیانه داشتم...


 وقتی از چشمهایت افتادم...


هنوز دست و پای دلم درد می کند ..


چقدر شکستن سخت است ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:4 توسط صوفی| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:55 توسط صوفی| |

تازه شدن رو دوست دارم.

بعد از اتفاق ناخوشایند دزدیده شدن مبایلم

به این نتیجه رسیدم که میلاد کسی نبود که

به خاطرش زندگی رو تیره کرد.

خیلی خوشحالم که تونستم از دلم بیرونش کنم

دیگه راحت شدم

احساس آزادی میکنم.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 19:19 توسط صوفی| |

چقدر تلخ.......

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:48 توسط صوفی| |

اولومدن دییل

اولومردن قورخاریم

چونکی بیرینجیده من وارام

اینکنجی ده سودیکلریم

 

پ.ن: مرگ برای همه ما خواهد بود.....

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:48 توسط صوفی| |

ای دردها

ای حسرت ها

نکشید

انسان رفتنی است.

 

پ.ن:امروز دنیای من مرد

امروز رویای من مرد

امروز عشق من مرد.......

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:45 توسط صوفی| |

بخواب دل من ...

 

بخواب دل من،

 

 كه آسمان همیشه هست،

 

 كه گریه همیشه هست ،

 

 كه كوه همیشه هست ، كه درد هم...

 

بخواب دل من ،

 

 كه تمرین ندیدن بر تو مبارك ..

 

.كه ندیدن و نشنیدن بر تو مبارك...

 

. كه خاكستری شدن بر تو مبارك.

 

بخواب ،

 

 مثل آن كودكی كه پیچیده در زهدان مادر و رخ بر تابیده از دنیا...

 

 گره خورده در تن خویش...

 

دیگر نخواهم گفت دلم گرفته ..

 

.دیگر نمیگویم دلم میسوزد...

 

 دیگر نخواهم گفت دل تنگم ،

 

 دلم تنگ نمیشود نه برای دستی ...

 

نه برای مهری...

 

 نه برای نگاه معصوم كودكی ،

 

 نه برای ماندن و رفتن ...

 

 دیگر سراغ بیداریت نمیآیم ...

 

بخواب...

 

بخواب دل من...

 

زین پس منم و بیدلی !

 

 من و زیستن بدون دل ،

 

 دلی كه فقط برایم سوختن داشت و سایش...

 

سوختن داشت و شبهه ...

 

وقتی قامت رشیدی را خم شده ببینی ..

 

یا وقتی ببینی كه ویرانی هم ،  خراب میشود...

 

 وفتی همواره ببینی و ببینی و " بغض بباری" در دلت ،

 

 چه سود از داشتن دل ، همان بهتر كه "بی دل" باشی و" بی آن" سر كنی  ...

 

دلت دیگر بهانه نمیگیرد...

 

میشوی یك راننده ی بیخیال سوار بر ماشین خوشرنگی كه صدای

 

 سیستمش ، گوش " خیابان " را میخراشد و می شوی همان عروسكی

 كه  جلوی ماشین تاب میخورد و

 

 می خندد... ومی خندد... ومی خندد...و میخندد.

بخواب دل من....

 

بخواب....

 

حتی پس از مرگ هم دیگر " تو" را نمی خواهم  ... " اهدایت "میكنم اگر

لایق اهدا  باشی

 

منبع: مترسک

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:52 توسط صوفی| |

دلم برات تنگ شده...........

پ.ن: یعنی اینقدر ازم متنفر بودی که پشت سرت رو هم نگاه نکردی؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:37 توسط صوفی| |

باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد آري ... من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم نازنينم ! غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده كوركورانه زيستن را خوب آموختم توان نوشتن ندارم واژه هايم گرد و غبار گرفته من باور كن كه باورت كردم
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 19:41 توسط صوفی| |

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

پ.ن : داشتم مطالب وبلاگمو می خوندم چه مطالب بچه گانه ای!!!

شاید کل وبلاگو حذف کنم (باید تصمیم کبری)بگیرم

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:32 توسط صوفی| |

 

من که خیالم را چمن کاشته بودم

پس چرا چشم باز نکرده باطل شدی؟

یعنی اینقدر گرمت بود پنجره ساختی؟!!

 

پ.ن:(ساغر)

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:0 توسط صوفی| |

قلم می تراشم از هر استخوانم

مرکب گیرم از خون رگانم

بگیرم کاغذی از پرده دل

نویسم بحر دوست مهربانم

دوستت خواهم داشت تا ابد

پ.ن:اینو میلاد نوشته بود......

تا ابد دوستم خواهی داشت ؟؟!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 23:29 توسط صوفی| |

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 23:17 توسط صوفی| |

 

هنوز باور نمی کنم سهم من از دوست داشتن تو

فقط چشمانی خیس و نگاهی ناتمام است

پشت دیوار انتظار تو

آسمان هم خاکستری شد

بگذار ساده تر تمام شوم برو...

هنوز باور نمی کنم سهم من از اتفاق تو

فقط خیالی آبی و خوابی بی آرزوست

پشت خاطرات دل تو

خاطرم آتش گرفت از سکوت تو

برو...بگذار ساده تر خاموش شوم...

 

پ.ن: باید سعی کنم دیگه بهش فکر نکنم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 0:11 توسط صوفی| |

هر قطره اشک امضاي خداست

 پاي چشمهايي

که آسمان در آنها خلاصه شده است 

 دوست داشتن كساني كه ما را دوست دارند

 كاره بزرگي نيست

 مهم آن است

 آنهايي را كه ما را دوست ندارند

دوست بداريم

پ.ن: فکر میکنم بهتره دیگه آرشیو ها رو نخونم چون دوباره یادش می افتم و دوباره دلم پر از اندوه میشه

پ.ن: من هنوز فراموشش نکردم (یک ماه گذشته) الان داره چیکار میکنه ؟ شاید خوابیده باشه

فکر نمیکنم دیگه به من فکر کنه همون وقتهاش که یادمون نمیکرد چه برسه به الانش

نمی دونم چرا هنوز گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی

امروز یه اتفاق خاصی افتاد قطار قرار بود تا ری مسافر سوار نکنه من میخاستم تو امام خمینی پیاده شم اونقدر شلوغ بود نتونستم پیاده شم

برد شهر ری

پیاده شدم نشستم رو یکی از صندلی ها، تنها کاری که کردم فقط گریه بود از دست خودم که چرا نتونستم ایستگاه امام خمینی پیاده شم از اینکه چقدر بی اراده ام که میذارم قطار هم منو به ری برسونه از اینکه چرا هنوز یه اتفاق ساده اونو به یادم میندازه

 که چرا بعد از اینهمه بی وفایی و بی انصافی که نسبت به من داشت، باز هنوز دوستش دارم.

کاش نمیذاشتم تو رندگیم ، تو ذهنم ، تو قلبم  وارد بشه

تمام احساساتم رو به لجن کشید.......

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:53 توسط صوفی| |

چند روز پیش بهش گفتم که دوستت دارم

بهش گفتم که عاشقتم

بهش گفتم که بی اون میمیرم

ولی بهش نگفتم که آرزو دارم به من بگه عاشقتم

بهش نگفتم که دوست دارم اونم به من بگه بی تو میمیرم

بهش گفتم به خاطرش باید برم

به خاطر اینکه به خاطر عشق من اذیت نشه

اینهمه تو این متنا نوشتم عشق یعنی چی

ولی بازم خودم عاشق شدم

شاید عشق نبود

شاید یه حس دوست داشتن ، یا یه حس عادت

نمیدونم هر چی هست حس خوبی هست به شرطی که

غرورت رو نشکنی

پ.ن:۲۷ تیر ۸۵

که شکست ، از غرورم هم هیچ اثری نموند.

لامصب زیر پا له ام کرد....

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:40 توسط صوفی| |

از اول ديوانه بود اين دختر با آن گوشواره اي که از کاکتوس وحشي براي خودش ساخته بود .
آيا ديوانه نيست کسي که دل به هيچ  مي بندد.
فکرش را بکن!
 آن قدر عاشق باشي که شب ها کفش پاشنه بلند بپوشی
 و د ر خوابهاي شاعري جوان قدم بزني

پ.ن : ۲۲ تیر ماه ۸۵

لامصب بدجوری با من بازی کرد

من واقعا" دوستش داشتم...........

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:37 توسط صوفی| |

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم

 بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره .

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم

 تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره

 يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .

يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم

چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .

يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت .

بهش نگيم برو گمشو چون زندگيش رو ازش ميگيريم .

باور دارید که اینطوریه؟

پ.ن: چهارشنبه ۲۱ تیرماه ۸۵

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:35 توسط صوفی| |

یکی از دوستان پیام دادان که:

خوب دیگه عشقه..
اونم با یه بغل ناکامی..
 

چرا باید عاشق شد تا به ناکامی هم رسید؟

عشق چند بعد داره؟؟

پ.ن۱: این متن رو از آرشیو وبلاگم پیدا کردم ، با این گفته ها چطور شد خودم هم عاشق شدم؟؟

پ.ن۲: تصمیم دارم از آرشیوهای وبلاگم استفاده کنم.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:30 توسط صوفی| |


Design By : Night Skin